تبلیغات
قولا سدیدا
قولا سدیدا
درحمایت ز امیرم علی خامنه ای می شوم میثم تمار به دارم بکشید

محرم امسال، حسین نبود...

نمی دانم چندمین شب اردوی جهادی-تبلیغی مان در تابستان بود که جلسه شب خاطره ای برگزار کردیم. نوبت رسید به یکی از قدیمی کارترین افراد اردوهای جهادیمان. بسم اللهی گفت و بعد با لحنی آرام خبر بدی از یکی از بچه های دانشگاه داد....

کسی جدی نگرفت ... من هم نیز!  ... گذشت تا برگشتم خانه. یکی از دوستان، برای کاری تماس گرفت که لابه لای صحبت هایش گفت برای حسین هم دعا کن. گفتم چرا؟!! گفت: سرطان غدد لنفاوی گرفته و داره شیمی درمانی می کنه، بنده خدا بچه ش تا چند وقت دیگه به دنیا میاد و .... . حالم عجیب گرفته شد. اصلا فکر نمی کردم حسینی که در روحیه و انگیزه و ورزش و ... به شدت عالی بود، دچار چنین بیماری ای شده باشه... مدتی گذشت فکر می کردم این سرطان خیلی جدی نیست و بعد از مدتی خوب میشه و بر می گرده ...

درس و دانشگاه شروع شد و بچه ها خبرهایی از اوضاع حسین می آوردند و گه گاهی هم هیأت برگزار می کردند تا شفای حسین را از اربابش بگیرند .... یکی دو هفته مانده بود به محرم که بعد از نماز عصر، مجلس روضه ای برای شفای حسین در مسجد دانشگاه برگزار شد و بعد از مجلس خبردار شدم اوضاع جسمی حسین اصلا خوب نیست... کلیه و کبد حسین از کار افتاده بود، پلاکت خونش هم کم شده بود و بوسیله دستگاه نفس می کشید و ...  بچه ش به دنیا اومده بود اما هنوز محروم بود از آغوش پدرش، حسین تک پسر بود که بعد از مدتها درگیری های مختلف، تازه زندگیش رونق گرفته بود. روز به روز خبرهای بد و بدتری می رسید و من و امثال منی که با حسین بگو بخندی داشتیم و در گزینش دانشگاه خاطره های بسیار خوبی رو سپری کرده بودیم به شدت بهم ریختیم اما از طرفی هم چون درگیر کارهای محرم بودیم خیلی فرصت نبود تا پیگیر بشیم. گذشت تا رسید به روز سوم محرم... بعد نماز ظهر بود که یکی از دوستان پیامک زد: برو یه عکسی از حسین گیر بیار و خرما هم بخر، بذارید امشب کنار در مجلس ... یه لحظه انگار نفسم تو سینم حبس شد! شاید ده بار پیامکو خوندم که یه بهانه ای جور کنم که بگم اشتباهیه، شوخیه یا چیزی شبیه این ... اما یک دقیقه بعدش از میکروفون اعلام کردن و همه شروع کردن به قرائت فاتحه و صلواتی ...

 فردای اون روز ساعت هفت تشییع جنازه حسین بود. تشییع جنازه ای که از همون اول تا آخرش آرزو می کردم من جای حسین مرده بودم. چقدر تشییع با برکتی... همش روضه ارباب بود و و اشک بر اباعبدالله. حق هم همین بود برای کسی که خادم امام حسین بود.

محرم امسال کسی رفت از کنار ما که هیچکسی باورش نمی شد. هنوز که هنوزه خیلی از رفقاش باورشون نمیشه ولی ...

 شادی روحش صلوات و فاتحه ای قرائت کنید...
 

 

موضوع سخن : دلنوشته,
راهنما: حسین,محرم,سرطان,انا لله,موت,مرگ,قول سدید,
نوشته شده در شنبه 2 آذر 1392 توسط میثم تمار | صندوقچه نظرات ()
آخرین مطالب ارسالی
لینك دوستان
ابر برچسب ها
آمار و امكانات
آخرین بروزرسانی :
تعداد كل مطالب :
تعداد کل نویسندگان :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازید از وبلاگ :
  
طراح قالب